خط داستانی
کتیای دانشجو و پاشا زوجی در اوایل بیست سالگی در مسکو هستند. سیاست یا مقامات برای آنها اهمیتی ندارد. آنها واقعاً شورشی نیستند، فقط میخواهند تنها بگذارند و خوش بگذرانند. روزی به کنسرت پانک در کلوپ کوچکی میروند اما دو پلیس خلافکار نمایش را در وسط راه میگیرند—هیچ دلیل رسمی برای این کار وجود ندارد، اما آنها از قدرت خود لذت میبرند. کتیا با یکی از افسران به منطق صحبت میزند، اما او با رفتار خشونتآمیزی واکنش نشان میدهد و پاشا برای دفاع از او برمیآید. کتیا و پاشا فرار میکنند و امیدوارند ایمن باشند. اما در روسیه نباید با پلیس سر جنگ داشت و صبح روز بعد، جوانان درمییابند که در دردسر هستند. تنها راه فرار آنها پرداخت پول به افسران است و آنها مأموریتی برای به دست آوردن نقد آغاز میکنند—وام گرفتن، گدایی کردن و انجام هر کاری که بتوانند. و تنها چند ساعت فرصت دارند تا پول را تهیه کنند.