خط داستانی
گایتو دویدن مین بود و در المپیک شرکت کند اما مصدوم شد اکنون در شهرداری کار میکند و روزهایش بیهوده میگذرد دوست دخترش ماری نو او را ترک میکند روزی به عنوان راهنمای کوه به منطقه میرود باران شدیدی میبارد گرهی پنهان در معدن پیدا میکند وارد معدن میشود تا خشک بماند اما ناگهان خارج معدن را میبیند باران رفته است و حافظهاش دستخوش تغییر میشود گوی طلای المپیک را میبرد و هنوز با ماری است