خط داستانی
جوشوا کهنترین بازمانده هولوکاست است روزی می فهمد که بر پشت بام خانه اش آنتن سلولی نصب شده است همسایه اش قطعه ای از پشت بام را به شرکت سلولی اجاره داده است جوشوا احساس بی عدالتی عمیقی می کند او با خود می اندیشد که تمام بیماری ها و دردهایش از تابش آنتن است او به صورت وسواسی به تابش در همه جا فکر می کند و اختلال تعقیبی پیدا می کند که جانش را به خطر می اندازد او با همسایه اش به نبرد می رود همسرش سارا و سه پسر بالغش ناخواسته در این منطقه سردرگم می مانند بحران، مشکلات شخصی هر یک از پسران را روشن می کند و آن ها با سایه تاریک پدر خود روبرو می شوند