خط داستانی
کار درباره جف است؛ دوچرخهسوار کهنه کار که شغلی میگیرد که او را مجبور میکند تنها در اتاقی محروم از سیمان برای ساعاتی رکاب بزند. دیوارها عریان اند؛ حتی ساعتی هم برای نگه داشتن زمان وجود ندارد. دوچرخه ایستای او از چرخ عقب به دیوار پشت وصل است. جف از همکارش بیسئل میخواهد پاسخ بدهد. «سیم ها کجا می روند؟» «سوال نکن.» همسوی دیگر دیوار چیست؟