خط داستانی
لوک مردی خاکستری و تلخ است که با تعویض چراغ های خیابانی بر فراز یک جرثقیل کار می کند. روزی تشخیص پزشکی غیرمنتظره ای می گیرد: زمان زیادی برای زندگی ندارد. او هرگز برای خوشایند دیگران کاری نکرده است، بنابراین در حالی که آماده خاکسپاری است متوجه می شود شاید هیچ کس او را در مراسم وداع همراهی نکند. دست کم قبل از ملاقات با مارتِی، خانه ای که به آن معتاد است که عشق به ستاره ها دارد. سفرشان آنها را به صحرای تونس می برد، جایی که خرابه های صحنه فیلم افسانه ای در آنجا قرار دارد.