خط داستانی
پس از یک سانحه نادر، پاول اسنیدِر چشمانش را به واقعیت زندگیاش به عنوان «مدیر ارشد» در مونترال گشود: کارش دیگر او را جذب نمیکند، همسرش او را آزار میدهد و فریبش میدهد، دو پسرش از او متنفرند… چگونه میتوانیم تحت این شرایط به زندگی ادامه دهیم؟ با تغییر حرفه شروع میشود: به عنوان مثال پیادهروی سگها! آیا خویشاوندانش این تغییر را که او را به مرد آزادی تبدیل میکند، میپذیرند؟