خط داستانی
زمستان سخت مانند سنگ است. اگر او هنوز میدانست چگونه گریه کند، گال می cried میگفت که به عشق نیاز دارد. اما بین پدرش که در تلاش است کنترل بدنش را پس از سکته دوباره به دست آورد و دوستش نولان که خوشمشرب اما واقعاً احمق است، آیا فریاد او به چیز دیگری جز پژواک یخزده جنگل برخورد خواهد کرد؟