قوم ییسنگان در طول تاریخ مانند در میان هیچجا زندگی کردهاند. اکنون تنها یک نفر باقی است تا نماینده کل این ملت باشد. خبر آخرین ییسنگان به پسری جوان در تارتو میرسد و او تصمیم میگیرد به بیسنجیهای ناشناخته رود تا نگهبان نهایی ملتی که در حال از بین رفتن است را بیابد. هرچند در آغاز، این جوان احساس میکند در جهان رمزی ییسنگان بیگانه است، اما به تدریج لایههای درون خود را کشف میکند که او را به این محیط تازه پیوند میدهد. با گذشت هر روز، او به موجودی میشود که آخرین فردی است که تا کنون با یک ییسنگان روبهرو شده است.