خط داستانی
داستان بزرگسالی دو پسر، یکی Dominicano و دیگری Haitian، که به طور اتفاقی با هم آشنا میشوند و دوستانی میشوند که هرگز نمیدانستند ممکن است این گونه باشند. پس از عبور پسری هائیتی به نام دوکان از رود مرزی به جمهوری دومینیکن برای پس گرفتن پول سختدست پدرش از یک مزرعه، او با پسری خجول به نام ایلیاس روبرو میشود. اگرچه در ابتدا خصمانه است، ایلیاس به درک وضعیت پسر کمک میکند و راهنمایی میکند. با مواجهه با خطراتی چون زورگویان شهر و حتی نگهبانان، آنها حس مراقبت از یکدیگر را پیدا میکنند. وقتی خورشید غروب میکند و پولشان را میگیرند، وداع میکنند. میدانند این خداحافظی برای همیشه نیست. تنها یکی از افراد و یک روز میتواند زندگی را برای همیشه تغییر دهد.