خط داستانی
تابستان. پرتوهای آفتاب روی سطح استخرِ بادی تاب میخورند؛ دو عاشق به یکدیگر میخندند و دلداری میدهند. آنها در میان مزارع و جنگلها زندگی میکنند، دور از اجتماع. بیرون از لانهٔ عشقشان جهانی وجود دارد که هرگز آنها را نخواست و به مرور آنها را به هیولاهایی تبدیل کرده است. درون یک ون سفید، کینه و ترس را همچون پاسخ به کودکی که هرگز پردازش نشده بود میپراکنند.