خط داستانی
در گذشته٬ دختربچه ای به نام ساکتی حامله می شود اما هویت پدر را فاش نمی کند. رئیس دهکده برای تنبیه او او را به کلبه ای کوچک تبعید می کند و پس از زایمان کودکش را می برد. در ادامه، دارامراج و ورلاخامی ازدواج می کنند. پدر ساکتی بعداً کودک را به دهکده دیگری می فرستد. سال ها بعد ساکتی به دهکده برمی گردد و مدیر معبد روستا می شود. ساکتی فکر می کند یتیم است. سپس ساکتی و رانی عاشق یکدیگر می شوند. به زودی برادر ورلاخامی سِتهمپی برای ربودن اشیای گرانبهای معبد تلاش می کند. در نخستین تلاش، دستیاران سِتهمپی شکست می خورند؛ در دومین بار کلسام معبد را غارت می کند و در نهایت ساکتی بی گناه را به دام می اندازد و پیرایّا آیا وی را اخراج می کند. ساکتی در نهایت هویت والدینش را می شناسد: دارامراج و سیتلالکشمی. اتفاقات بعدی اصل داستان را تشکیل می دهند