خط داستانی
یک تابستان، کنار دریا مشغول فیلمبرداری بودم که با او آشنا شدم. نقشم ایفای نقش جسد شناور مردهای بود. او فکر کرد که با غرق کردن خودکشی کردهام و مرا کنار دریا «نجات» داد. همان لحظه عاشقش شدم. با هم به تماشای تمام فیلمهایی که دوست داشتم رفتیم؛ با او از شیفتگیام نسبت به مرگ گفتم. پرسیدم که آیا پس از مرگم به خاکسپاریام میآید. دیگر طاقت نیاورد و مرا ترک کرد. پس از همه این ماجراها، در سالن سینما نشستهام و به پرده بزرگ نگاه میکنم، داستانمان را میبینم که جریان دارد و میفهمم که همهچیز ساخته تخیل من بوده. با این حال، دوست دارم در آن داستان تخیلی باقی بمانم.