خط داستانی
در زمان معلق، یک بیوه بیپایان بین شبها و روزهایی سرگردان است که به یک اشتیاق مداوم برای عشقی که هرگز نخواهد مرد اما دیگر نمیتواند باشد، ذوب میشود. وقتی خورشید خیرهکنندهای که از پنجره میتابد ناگهان او را به زندگی با میتزی و ترزیتا بازمیگرداند—اما بدون ترزا—او میپرسد که اگر او به یک گل یا پروانه تجسد یابد، چه فایدهای دارد اگر آنچه دختران نیاز دارند، یک مادر است. آیا خدا میتواند اینقدر بیرحم باشد که یک دختر جوان را از لمس مادرش محروم کند؟ و بنابراین واقعیت به خواب تبدیل میشود—یا برعکس؟ و او دوباره بازمیگردد. آیا ممکن است ترزا هنوز زنده باشد؟ از خیابانهای مکزیکوسیتی، این داستان دلگرمکننده از یک جوان است که در تلاش است تا دو دخترش را در حالی که به عنوان یک راننده تاکسی در شیفت شب کار میکند، بزرگ کند.