خط داستانی
روزی پسری از تاریکی می ترسید روی پشت بام کارخانه ای فرسوده چیزی گرانبها را از بین کاشی ها می افتد ورود به کارخانه برابر با روبرو شدن با ترس خود است و درون آن چشمان هیولایی انتظار می کشد
روزی پسری از تاریکی می ترسید روی پشت بام کارخانه ای فرسوده چیزی گرانبها را از بین کاشی ها می افتد ورود به کارخانه برابر با روبرو شدن با ترس خود است و درون آن چشمان هیولایی انتظار می کشد