خط داستانی
در شبی زیبا که جورج و ملانی باید سالگرد ازدواج هجدهمینشان را جشن بگیرند، آن دو در جدالی شدید هستند. «تو حوصلهات را از دست دادهای» و «نه، ندارم» خیلی سریع به «من با کسی ملاقات کردم، نامش سینتیا است» منجر میشود. ملانی این خبر را به روال معمول میپذیرد، اما به هیچ وجه نمیخواهد هشتده سال ازدواج با شکست روبهرو شود، او پافشاری میکند. حس شهودی او به این دلیل که این قضیه فراتر از ظاهر است، جورج را وادار میکند تا واقعاً چه چیزی او را آزار میدهد فاش کند. از سوی دیگر جورج میخواهد هر چه که هست خیلی سریع پایان یابد. او تصمیم میگیرد از خانه بیرون برود و ملانی مسیر او را میگیرد؛ یکی منجر به دیگری میشود و دستها بالا میرود: مبارزهای پُرشور که با کُشتن ملانی در یک خشم به پایان میرسد. بامداد فردا جورج بیهوش روی کف اتاق نشیمن پیدا میشود. او بیدار میشود و خاطرات رخدادهای شب گذشته به سمت او میآید، اما... خب، چه کسی میتواند بداند که واقعاً چه اتفاقی افتاده است.