خط داستانی
دختر نوجوانی به نام مِی پدرش او را به مدرسه شبانهروز دخترانه میبرد. اما میِی دختر نسبتاً وحشیای است: شبها در خوابگاه موسیقی میسازد، میرقصد و از این دست کارها. روزی او به دختری همکلاسیاش تهدید میکند و به عنوان تنبیه، پس از مدرسه باید در مدرسه بماند. او پردهها را به هم گره میزند و فرار میکند، و پشت سرش یادداشتی میگذارد که میگوید هرگز به این مدرسه بازنخواهد گشت. پدرش برای مفقود شدن او به ایستگاه پلیس گزارش میدهد. وقتی از خیابان عبور میکند، مِی با دو گدا روبهرو میشود که او را به خانهشان میبرند. جوانی و بیگناهی مِی اثر گشایندهای دارد و گدایان سعی میکنند خودشان و زندگیشان را بهتر کنند تا دل او را به دست آورند. همراه با مِی، آنها به یک میخانه میروند که در آنجا دعوایی به وجود میآید. پلیسها میرسند و مِی را دستگیر میکنند. پدرش برای بردن او به خانه به ایستگاه پلیس میآید، جایی که مِی همچنین همه مأموران را شیفته خود میکند. بعدها، مِی پدرش را هم به دیدن گدایان میبرد که برای مهربانی و مراقبتشان به آنها پیشنهاد کار داده میشود تا پاداشی برای خوب بودنشان دریافت کنند.