خط داستانی
یومورچک پسری بسیار شیطان است که با پدرش نیهات که یک تاکسیدار است زندگی میکند. یک روز، یک خواننده بار به نام آیسل سوار ماشین او میشود و از کسی فرار میکند. نیهات او را نجات میدهد و رانندهاش میشود. بکیری که شریک بار است، به آیسل علاقهمند است و به شدت به او حسادت میکند. یک گانگستر دیگر او را میکشد و تقصیر را به گردن نیهات میاندازد. مادر یومورچک، سلما، پس از شنیدن خبر، بیاحتیاط در خیابان راه میرود و در یک تصادف به شدت آسیب میبیند و نابینا میشود. یومورچک اسلحه جرم را در باغ پیدا میکند، آن را به قاضی میبرد و از او درخواست آزادی پدرش را میکند. بکیری سعی میکند فرار کند و یومورچک را ربوده میکند. اما نیهات و بازرس به موقع میرسند. یومورچک و خانوادهاش به روزهای شادشان بازمیگردند.