خط داستانی
فلفل دلمهای و شاتا دوستانی هستند، شاتا یتیم است و فلفل دلمهای را با خود به سیرک میبرد. همسایهاش، فلفل، عاشق مادرش، چیتا، است که در یک سمت منتظر فرصت بهتری در سیرک است. با وجود عشقشان، حسن تحت تأثیر احمق بودن سیرک قرار میگیرد وقتی که او با گلی از شوهرش حسن میآید و به او نشان میدهد که خوب است با او کار کند. همسرش حسادت میکند و به او توصیه میکند که با هم به عقل بروند. از طرف دیگر، فلفل در کارش به عنوان دونده موفق میشود و پول زیادی به دست میآورد و در مهار کردن ببرها موفق میشود که توجه بهیا را جلب میکند و تصمیم میگیرد با او ازدواج کند.