خط داستانی
دکتر ویجی روانشناس است و عاشق زنی جوان به نام آشا است. او از اینکه پزشک دیگری آشا را به او ارجاع داده تعجب کرده است، زیرا آشا دچار توهمها و کابوس زنانی است که میآیند و او را میکشند تا حدی که مدیر خوابگاهش از او خواسته اردوگاه را ترک کند. ویجی آشا را هیپنوتیزه میکند و موفق میشود ترسهایش را از بین ببرد. آشا، دوستش، شوبها و ویجی به خانه آشا در حومهٔ روستا میروند تا تولد او را با مراسمی باشکوه برگزار کنند. به زودی، آشا زنی مخوف را میبیند که با آنها فرق دارد اما انگیزهٔ او نیز همان است — او را میکشد.