خط داستانی
فرماندار وست در یک شهر کوچک معدنی با دخترانش ایدیت و دینا زندگی میکند. وقتی کارآفرین و صاحب معدن، فرانک استول، به شهر میآید تا کار را بررسی کند، عاشق دینا میشود. برخلاف میل پدرش، او با استول بیرحم فرار میکند. خبر نزدیک شدن یک شهابسنگ به زمین باعث وحشت میشود و استول از این وضعیت برای کسب درآمد در بازار سهام سوءاستفاده میکند؛ همکاری با رسانهها برای کاهش تنشهای عمومی و تضمین ثروت خود. او برنامهریزی میکند که در یک تونل زیرزمینی مخفی با دینا و دوستان ثروتمندش زنده بماند. اما اوضاع طبق برنامه پیش نمیرود.