خط داستانی
در یک کافه کوچک در کپنهاگ، فی و بی با یک جوان بسیار ناراحت به نام پر آشنا میشوند که عاشق دختری جوان به نام الن است، اما پدر او او را به سفری برده تا او را از پر فراموش کند و پر نمیداند او کجاست. فی و بی، که در یک ون متحرک زندگی میکنند، با پر دوست میشوند و قول میدهند به او کمک کنند. شب، در حالی که آن دو خواب هستند، "خانه" آنها به یک قطار منتقل میشود و به سرعت به سمت چیزی ناشناخته حرکت میکند. وقتی فی و بی بالاخره موفق میشوند از واگن خارج شوند، به نروژ رسیدهاند، جایی که برف در سرتاسر کشور بالا است و هیچ خانهای در نزدیکی وجود ندارد. در حین پیادهروی، ناگهان دختری جوان را پیدا میکنند که بر روی اسکیهایش افتاده و بیهوش شده است. او را به یک کلبه میبرند و او به زودی به حال خود برمیگردد. فی و بی بسیار خوشحال میشوند وقتی متوجه میشوند دختر جوان همان الن است.