خط داستانی
رانیهلد دوازده ساله افسانهای درباره اسبی دیوانه میشنود که سالهای دور از صاحبش فرار کرده و به کوهستانها پناه برده است. تا کنون هیچکس آن حیوان وحشی را ندیده است. او صداهایی در شب میشنود و از رخسارهای سیاه در حیاط اطلاع مییابد. پس از آن، حیوان از دیدگان میگریزد. او دربارهٔ تجربههای خود با دیگران صحبت میکند، اما کسی به آن باور ندارد. بنابراین تصمیم میگیرد به کوهستان برود و در کلبه قدیمی خانوادهاش بماند تا شاید دوباره اسب سیاه را ببیند. او بهترین دوستش را نیز همراه خود به کوهستان میبرد تا دنبال اسب وحشی باشد. اما تنها خطر در این منظرهٔ وحشی نیست؛ در همین منطقه شکارچیان نیز در کمیناند و تقریباً هر چیزی را که میبینند میسوزانند.