خط داستانی
او برای خالی کردن زباله بیرون رفت، اما هرگز نباید این کار را میکرد! به گفتهٔ قهرمان ما، رینِت آندرسن، در ساعات اولیهٔ صبح چه اتفاقی میافتد. او در حولهٔ خواب به آرامی برای انداختن کیسهٔ زباله بیرون میرود، اما سطل بیش از حد پر است و همسایه زمانی که سعی میکند آن را به داخل سبدش بیندازد ظاهر میشود. وضعیتی حیلهگرانه. او تصمیم میگیرد به سرعت از روی حصار بالا برود... در همان زمان در بانک محله، هنری و گروهش یک دزدی موفق انجام میدهند و فرار از تعقیب پلیس آغاز میشود. تنها چیزی که مانع آنها است کیسهٔ زبالهٔ رینت است که درست در پنجرهٔ جلو فرود میآید و بقایای آن روی صورت پلیسی که قصد دستگیری سارقها با موتور را دارد میافتد. دو برابر شدن! و رینت؟ پسری نسبتاً ساده و مهربان ناگهان محور اتفاقاتی در خیالهای خام او میشود که ممکن بود محقق شوند.