خط داستانی
به دلیل اختلافات فزاینده زناشویی بین جامونا و شوهرش، او تصمیم میگیرد او را ترک کند. شوهرش اجازه نمیدهد که پسرشان را با خود ببرد، بنابراین او ترتیب ربودن او را میدهد و از زندگی شوهرش ناپدید میشود. سالها بعد، پسر جامونا، موهان، بزرگ شده و آنها زندگی متوسطی را با هم میگذرانند. یک روز، موهان با مونا ملاقات میکند و هر دو به یکدیگر جذب میشوند. اما سرپرست مونا میخواهد او با بیهاریلال معروف به دیفو، که از خارج برگشته و از خانوادهای بسیار ثروتمند است، ازدواج کند. مونا و دوستانش به سفر به سرینگر میروند و موهان او را دنبال میکند. سپس شوهر شادمان جامونا اعلام میکند که پسرش، موهان، به خانهاش بازگشته است.