خط داستانی
استور و بیریت به طور مخفیانه نامزد هستند. یک روز وقتی در حال بوسیدن هستند، پدر استور، دنا، آنها را میبیند. اما او قول میدهد که چیزی را فاش نکند، زیرا استور احتمالاً شغلش را در کارخانه کشتیسازی پدر بیریت، هال، از دست خواهد داد. وقتی هال مجبور میشود ۲۳,۰۰۰ وام را به یک رباخوار بازپرداخت کند، با مشکل مواجه میشود. دنا قول میدهد که مشکل را حل کند، اما سوال این است که چگونه. تنها کسی که میتواند به او کمک کند، دوست دوران کودکیاش، گوستا هاگ، است که امروزه مدیر یک شرکت بزرگ است. اما زمان به سرعت میگذرد و آقای هاگ کجاست...؟