خط داستانی
دافی داک از آسمان به مزرعه المر فاد میافتد. به جای اینکه کشته شود، از المر میخواهد که او را به عنوان برده شخصی خود بپذیرد. پس از آزار دادن المر با نوعی مهربانی، دافی به المر چوبی میدهد و سپس به سرعت مانند آبراهام لینکلن لباس میپوشد تا المر را به خاطر "زدن به بردگان" سرزنش کند.