خط داستانی
در حین حمله به یک قطار مهاجران، دختر و برادرش، تنها بازماندگان، مورد حمله یک شرور قرار میگیرند که دختر را ربوده و به کمپ آنه مصیبت میبرد. آنه به دختر علاقهمند میشود و به عنوان فرشته نگهبان او عمل میکند. برادر دختر کشته میشود و یک جنگلبان، گردنبند حاوی تصویر دختر را از گردن او برمیدارد و او را در کمپ آنه شناسایی میکند. بعداً، آنه شرور و باندش را در تنگنا قرار میدهد و دختر و جنگلبان موفق به فرار میشوند. دختر و جنگلبان به جایی میرسند که برادرش دفن شده و او از جنگلبان میپرسد آیا او را تنها میگذارد. پاسخ او این است که او را در آغوش میگیرد.