خط داستانی
برونچو بیلی به یک مأموریت مخفی به یک شهر کوچک در آریزونا فرستاده میشود. در آنجا با دختری زیبا به نام الیزابت بارتون آشنا میشود که به یک شجاع خوشتیپ به نام خوان مارتین از مزرعه بار-او نامزد است. برونچو توسط سرپرست، جورج چیلم، شغلی دریافت میکند. در یک رقص، مارتین و یک گاوچران دیگر دچار مشاجره میشوند. مارتین اسلحهاش را میکشد اما برونچو بیلی مداخله میکند. مارتین عصبانی میشود و سعی میکند برونچو را بکشد. او اسلحه را از او میگیرد، گلولهها را در میآورد و به او برمیگرداند. مارتین با آشپز و دیگر اعضای گروه توطئه میکند تا قهوه سرپرست را سمپاشی کرده و دامها را دزدیده و امیدوار است که تقصیر قتل و دزدی را به گردن برونچو بیلی بیندازد.